خلاصه کتاب برادران کارامازوف

0
2721
خلاصه کتاب برادران کارامازوف
خلاصه کتاب برادران کارامازوف

خلاصه کتاب برادران کارامازوف

در این مقاله به موضوعات زیر پرداخته خواهد شد:

برادران کارامازوف 

 

برادران کارامازوف را اغلب یکی از پیچیده ترین رمان های جهان می دانند. داستایوسکی بسیاری از جنبه ها و  مشکلات با اهمیت در زندگی را بررسی می کند او بسیار هنرمندانه قادر به انجام این کار در این رمان موفق است.

درست قبل از انتشار کتاب جنایات و مکافات داستایوسفکی یک شاهکار کوتاه را به نام یادداشت هایی از زیرزمین منتشر کرد. شناخت و درک این رمان کوتاه در درک بیشتر رمان های داستایوسکی نقشی اساسی دارد.
این رمان ارزشمند به قدری محکم و استوار است که با صرف اندازه و حجم عمده کتاب به نویسنده این امکان را  می دهد تا در معرفی و توسعه ایده های کتاب با کندی عمدی پیش برود. اما تلاش برای تفسیر جز به جز کتاب، جدا کردن برخی از ایده های اصلی و تحلیل آنها، وحدت اساسی رمان را از بین می برد.
بخشی از عظمت این کتاب به شیوه ای است که داستایوسکی قادر است تمام عناصر واگرا را در یک کل واحد ادغام کند  هر ایده با ایده دیگری هم مرز است و وقتی از باقی رمان جدا شود، رمان دچار کمبود می شود.
داستایفسکی با روحیه ای پیچیده و به سبک آرام قرن نوزدهم ،به  ارائه زمینه پیچیده شخصیت های اصلی، کتاب خود را آغاز می کند، سپس بلافاصله لحن آن را تثبیت می کند. او ابتدا عنصر رازآمیز در رمان ،مرگ غم انگیز کارامازوف را اعلام می کند و سپس شروع به تعریف عناصر تراژدی ، به ویژه تراژدی کارامازوف می کند.کارامازوف شخصی مسن، بی اساس، مبتذل، بد اخلاق و کاملاً تحقیر شده به تصویر کشیده می شود و مرگ تراژیک او فقط به این دلیل که پسرانش در این مرگ نقش دارند، تراژیک خواهد بود نه به این دلیل که کارامازوف خود احساسات تراژیک مخاطب را برانگیخته است. در حقیقت ، در صحنه دادرسی در کتاب ، اینگونه اشاره شده است که قتل به معنای واقعی یک اقدام کوتاه مدت نیست، زیرا فئودور کارامازوف هرگز به عنوان یک پدر مناسب عمل نکرده است. برای حمایت از این ایده، داستایفسکی از همان ابتدای رمان شروع به نشان دادن سیاهی و ابتذال مردی می کند که باید بمیرد. داستایوسکی برای تأکید بر هیولای درون کارامازوف ، فقدان غرایز پدرانه را نشان می دهد. کارامازوف فرزندان خود را از نفرت و کینه دور نکرد. او به راحتی موجودیت آنها را فراموش کرد. علاوه بر این ، او هر بار که غریبه ها می آمدند و بچه ها را به سرپرستی قبول می کردند و این مسئولیت از دوش کارامازوف برداشته میشد او بسیار خوشحال می شد. این کار به او اجازه می داد تا تمام انرژی خود را صرف عیاشی های مختلف خود کند. بنابراین، یکی از ایده های داستایوسکی که در سراسر رمان برجسته است ، به جایگاه کودک در جامعه مربوط می شود. مخاطب  این مضمون را در فصلی که به رفتار فیودور کارامازوف با فرزندانش مربوط می شود، دریافت می کند. داستایفسکی به ما می گوید که دیمیتری تنها پسر از سه پسر فیودور پاولوویچ بود که این باور را داشت که می تواند زمانی که به سن رشد برسد حق خودش را از پدرش بگیرد. داستایوسکی در اوایل داستان با احتیاط از بیان مستقیم درمورد اینکه پدر تا چه حد فرزند خود را فریب داده است ، پرهیز می کند. از میان این سه پسر ، دیمیتری تنها کسی است که پدر به شدت از او بیزار است. زیرا دو پسر دیگر هیچ تقاضای مالی از پدر ندارند. فقط دیمیتری اصرار دارد که ارث خود را داشته باشد. داستایوسکی به دنبال شخصیت پردازی کامل خود از کارامازوف مسن، چندین فصل بعدی را به فرزندان اختصاص می دهد. برادران کارامازوف، همانطور که تصور می شود با یکدیگر متفاوت هستند. دیمیتری، در طول رمان، اینگونه نشان داده می شود که او یک فرد بشدت احساسی است. او تحصیلات خود را کامل نکرد. در عوض به ارتش پیوست اما بدلیل مشکلاتی که برایش پیش می آمد تنزل درجه پیدا کرد. او اصلا فرد منضبطی نبود و در کار خود مدام دچار مشکلات می شد. دیمیتری اعمال و عواطفش سیال و متغیر است.به عنوان مثال، او از پدر خود بیزار است اما با برادرش آلیوشا بسیار روابط دوستانه ای دارد. او فردی آتشین قلب، خشن و احساساتی است که به راحتی تحت تأثیر احساسات خود قرار می گیرد. از طرف دیگر ایوان بسیار روشنفکر است. در سنین پایین، او گرایش بسیار زیادی به درس داشت  او پسر بسیار مغروری است و  سعی دارد از راه نوشتن مقالات مختلف امرار معاش کند. آلیوشا بر خلاف دو برادرش،  هیچکدام از افتخارات ایوان را ندارد و همچنین او مانند دیمیتری دارای احساسات آتشین نیست.او فردی بسیار ساده است و عاشق شناخت بشریت کسی که همیشه سعی می کند بهترین حالت هرکس را ببنید. او به همه افراد اعتماد دارد و در تمام روابطش هرگز درباره دیگران قضاوت نمی کند. آلیوشا بشدت مذهبی است اما متعصب نیست او بشدت به معجزه اعتقاد دارد. او یک انسان واقع گرا است که با استدلال عقاید خود به جاودانگی و خدا رسیده است. اما در زیر ظاهر ​​او، ذهنی نافذ و فهمیده وجود دارد که بسیاری از ظرافت ها و تمایزها را تشخیص می دهد. داستایفسکی ضمن ارائه ویژگی های سه پسر کارامازوف، موضوع اصلی دیگری، تعارض بین ایمان و کفر را معرفی می کند. آلیوشا و ایوان نمایانگر دو قطب مخالف پذیرش هستند و طبیعی است که آنها در ابتدا به دوستان صمیمی تبدیل نشوند. با این وجود آلیوشا به اندازه کافی درک می کند تا مشکلات ایوان را درک کند.او کاملا می داند که ایوان دنبال هدف هایی است که رسیدن به آنها تلاش بسیار زیاد می خواهد. ایوان برای همیشه با ایده باور و جاودانگی مبارزه خواهد کرد و این مبارزه یکی از چشمگیرترین بخشهای رمان را تشکیل خواهد داد. در مقابل ، دیمیتری آرام آرام به فردی ایمان آور تبدیل خواهد شد. در نتیجه ، او و آلیوشا از همان ابتدا دوست صمیمی می شوند. داستایفسکی در تمام نوشتار خود به روانشناسی رفتار علاقه داشت. او خصوصاً به ماهیت اقدامات ضد و نقیض علاقه داشت. بنابراین بسیاری از شخصیت های او اقداماتی را انجام می دهند که به نظر با شخصیت آنها سازگار نیست. داستایوسکی اغلب این ایده را مورد بررسی قرار می دهد تا بفهمد چرا شخصی که به روشی خاص عمل می کند غالباً عملی را انجام می دهد که ظاهراً با طبیعت او مغایرت دارد. به عنوان مثال ، در شخصیت پدر ، وی را نشان می دهد که فیودور از قبر همسر اول خود بازدید می کند و خاطره وی را چنان تحت تأثیر قرار می دهد که هزار روبل برای احیا به صومعه می دهد. برای یک مرد معمولاً بسیار خسیس  و بدون هیچ اعتقادی به خدا، این عمل عجیب و متناقض است. داستایوسکی اظهار می دارد که انگیزه های عجیب احساس ناگهانی و فکر ناگهانی در این نوع رمان بسیار معمول است.در جایدیگر کتاب اینگونه نوشته است که فیودور شرور و احساساتی بود ، این بخش ها که در تناقض با یکدیگر هستند بخش های بسیار جالب و جذابی را می سازد. کتاب دوم تا حد زیادی به مطالعه زوسیما و تعالیم وی اختصاص دارد. این زاهد مقدس بر تمام اقدامات آلیوشا تأثیر می گذارد. به طور کلی ، فلسفه زوسیما  مبتنی بر نکات منفی است. این موضوع بلافاصله آشکار نمی شود، زیرا او از نظر منفی به کارامازوف می گوید، از مستی و بی اختیاری پرهیز کند، از شهوت نفسانی بدور باشد. اما زوسیما همچنین یک دید کاملا مثبت به زندگی به کارامازوف ارائه می دهد ، ساده بودن آن نباید خواننده را گمراه کند و فکر کند داستایوسکی بیش از حد ساده است. در حقیقت ، سادگی بیش از حد ، کلید زندگی زوسیما است. فلسفه او فلسفه ای استوار و مبتنی بر سادگی  است که فقط از دو مفهوم تشکیل شده است: ارزش دوست داشتن و ارزش صادق بودن و احترام به خود. زوسیما به فیودور می گوید، مهمتر از همه، به خود دروغ نگو. مردی که به خودش دروغ می گوید و به دروغ خود گوش می دهد، سرانجام به حدی می رسد که نه حقیقت را در درون خود و نه در اطرافش تشخیص می دهد و بنابراین همه احترامش را نسبت به خود و دیگران از دست می دهد. زوسیما متقاعد شده است كه اگر انسان كاملاً با خود صادق باشد ، می تواند بدی های درون خود را ارزیابی كرده و بر همه این گرایشها غلبه كند ، اما وقتی شخصی ناصادق باشد ، قادر به تشخیص انگیزه های خوب و صحیح نیست؛ در نتیجه ، چنین مردی دیگر از هیچ احترامی برای خود برخوردار نیست و مانند کارامازوف شروع به بازی در نقش یک دلقک مسخره می کند. با گذشت زمان ، چنین انسانی عزت خود را از دست خواهد داد. او برای خودش و دیگران هیچ ارزشی نخواهد داشت.زوسیما معتقد است که فقط از طریق عشق می تواند به صلح مورد نظر که زندگی را پر جنب و جوش می کند ، دست یابد. این اساساً پیام زوسیما به زنان دهقان است. این کتاب اثری فوق العاده است که در ادبیات جهان جایگاه بسیار ویژه ای دارد.از زمان انتشار این رمان توسط بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان همانند آلبرت اینشتین، زیگموند فروید، مارتین هایدگر، کورت ونگات، لودویگ ویتگنشتاین و پاپ بندیکت شانزدهم مورد تحسین قرار گرفته است و به عنوان یکی از بهترین اثرها در ادبیات شناخته شده است

 

خلاصه کتاب برادران کارامازوف
خلاصه کتاب برادران کارامازوف

شخصیت های کتاب برادران کارامازوف

  • دیمیتری: پسر بزرگ کارامازوف که نسبت به پدرش نفرت شدید پیدا می کند و به قتل او محکوم می شود.
  • ایوان:  پسر دوم، که به یک انسان بسیار روشن فکر تبدیل می شود و همه ارزش های زندگی را زیر سوال می برد.
  • آلیوشا:  پسر کوچک، که فردی بسیار مذهبی است و به عنوان شخصیت اصلی رمان تلقی می شود.
  • سامردیاکوف : پسر نامشروع پیر کارامازوف که نام خانوادگی وی توسط فئودور به وی اختصاص داده شد. او در خانه کارامازوف به عنوان خادم بزرگ می شود.
  • همسر اول : آدلیدا کارامازوف و مادر دیمیتری.
  • همسر دوم : سوفیا کارامازوف و مادر ایوان و آلیوشا.
  • صاحب مسافرخانه : این شخصیتدر داستان شهادت می دهد که دیمیتری تمام 3000 روبل را در هنگام عیاشی خود خرج کرده است.
  • خدمتکار فنیا گروشنکا : که در مورد محل اقامت گروشنکا به دیمیتری دروغ می گوید.
  • فتیوکوویچ : وکیل مدافع درخشان که از مسکو برای دفاع از دیمیتری آورده شد.
  • گورستکین : تاجر علاقه مند به خرید برخی از املاک متعلق به کارامازوف است.
  • گریگوری واسیلیویچ :  نوکر پیر کارامازوف که از بچه ها مراقبت می کند و سامردیاکوف را به فرزندی قبول می کند.
  • گروشنکا : بانویی با اخلاق های خاص که توجه ها و در نتیجه حسادت های دیمیتری و فیودور را به خود جلب می کند.
  • خانم هلاکوف: بیوه ثروتمندی که در خانه اش بسیاری از صحنه های رمان اتفاق می افتد.
  • دختر کوچک لیسه مادام هلاکوف که با آلیوشا نامزد می شود و سپس نامزدی را به هم می زند.
  • ایلوشا : پسر جوانی که بیماری اش همه دوستانش را با آلیوشا گرد هم آورده است.
  • نامزد کاترینا : ایوانوونا دیمیتری که با عاشق شدن گروشنکا او را ترک می کند.
  • کولیا: پسر جوانی که پسران دیگر را تحت تأثیر قرار می دهد و شاگرد آلیوشا می شود.
  • ماکسیموف: صاحب زمینی قدیمی و بی بضاعت که با بخشندگی دیگران، به ویژه گروشنکا ، در فصل های پایانی رمان زندگی می کند.
  • میوسوف : پسر عموی همسر اول کارامازوف ، که در گرفتن دیمیتری از فیودور نقش اساسی داشت.
  • معشوق سابق موسیالوویچ گروشنکا : بازگشت او رفتار عجیب دیمیتری را در شب قتل برانگیخت.
  • پیوتر ایلیچ پرهوتین: کارمند جوان دولتی که دیمیتری شب قتل از او وام گرفته است.
  • سانمونوف: یک مالک ثروتمند که با گروشنکا دوست می شود.
  • واروینسکی:   پزشکی که در مورد وضعیت روانی دیمیتری شهادت می دهد.
  • پدر زوسیما: پیر ارجمند صومعه و نگهبان معنوی آلیوشا ، که تعالیم او در تمام ایده های رمان نقش اساسی دارد.

خلاصه کتاب

خلاصه کتاب برادران کارامازوف
خلاصه کتاب برادران کارامازوف

فیودور پاولوویچ کارامازوف (Fyodor Pavlovich Karamazov) جوانی زشت و مبتذل است که مهمترین دغدغه او پول درآوردن و اغوای زنان جوان است. او دو بار ازدواج کرده و از این دو ازدواج سه پسر دارد: دیمیتری (Dmitri )، فرزند همسر اولش و ایوان (Ivan ) و آلیوشا (Alyosha )، فرزندان همسر دوم او هستند. فیودور پاولوویچ هرگز علاقه ای به پسران خود نداشته و وقتی مادران آنها می میرد، آنها را برای تربیت و نگهداری، به دست بستگان و دوستانش می سپارد. در ابتدای رمان، دیمیتری کارامازوف، که اکنون یک سرباز بیست و هشت ساله است، به تازگی به شهری که  فیودور پاولوویچ در آن است، بازگشته است. فیودور پاولوویچ از دیدن دیمیتری خشنود نیست، زیرا دیمیتری آمده است تا مدعی ارثی شود که مادرش برای او گذاشته است. فیودور پاولوویچ قصد ندارد از این ارث چیزی به دیمیتری بدهد و می خواهد همه را برای خودش حفظ کند. پسر و پدر بر سر پول با یکدیگر درگیر می شوند و ایوان که شخصیتی روشنفکر و سرد دارد، و همچنین پدرش و برادرش را خوب نمی شناسد، به ناچار برای حل اختلاف میان آندو پا پیش می گذارد. آلیوشا شخصیتی مهربان و وفادار است که حدوداً بیست سال دارد. همچنین در شهری که در یکی از صومعه های آن به عنوان شاگرد مشغول به کار است می کند زندگی می کند. او علاوه بر شاگردی نزد شخص پیر مشهوری در زوسیما به تحصیل مشغول است. سرانجام دیمیتری و فیودور پاولوویچ با یکدیگر توافق می کنند که ازشاید زوسیما برای حل مشاجره بینشان کمک بگیرند و آلیوشا نیز رضایت می دهد تا در باب این موضوع جلسه ای را ترتیب دهد.آلیوشا در صومعه است. حسی شبیه به ترس دارد. پاولوویچ  می آید و پس از دلقک بازی های خود و تمسخر راهبان و گفتن داستانهای مبتذل، دیمیتری نیز فرا می رسد. با آمدن دیمیتری باز هم بینشان درگیری رخ می دهد و بر سر هم شروع به داد و بیداد می کنند. از بحث و دعوا بینشان مشخص می شود که مشکلی که بین آنها و جود دارد فقط پول نیست و چیزی فراتر از آن است: هر دو عاشق گروشنکا (Grushenka )، یک زن جوان زیبارو در شهر هستند. دیمیتری نامزدی اش با کاترینا را به هم زده و به دنبال گروشنکا رفته است. در حالی که فیودور پاولوویچ قول داده است اگر گروشنکا معشوقه او شود 3000 روبل به او بدهد. این مبلغ قابل توجه است. دیمیتری اخیراً 3000 روبل از کاترینا به دزدیده است تا بتواند ترتیب یک سفر تجملاتی را با گروشنکا بدهد. در حالی که پدر و پسر در صومعه با صدایی بلند سر هم فریاد می زنند، زوسیمای پیر و خردمند کار عجیبی را انجام می دهد، اوزانو می زند و سرش را به زمین در مقابل پای دیمیتری خم می کند. او بعداً برای آلیوشا توضیح می دهد که دلیل کارش این بوده او می داند که دیمیتری قرار است رنج زیادی بکشد.سالها قبل، فیودور پاولوویچ، پسر چهارم خود را از دختر لال عقب افتاده که در شهر همه او را به عنوان دختری کودن روستایی می شناختند، به دنیا آورد. این دختر به عنوان یک خادم نزد فیودور پاولوویچ آمده بود و مانند یک خدمتکار نیز برای او کار می کرد. آن دختر هنگام به دنیا آوردن نوزادی که از فیودور پاولوویچ داشت، درگذشت. فیودور پاولوویچ هرگز با آن کودک که نامش سامردیاکف بود مانند یک پدر رفتار نمی کرد. همین موضوع روی شخصیت سامردیاکف تاثیر زیادی گذاشته بود. از طرفی او از بیماری صرع نیز رنج می برد. با این وجود و با وجود تمام کم کاستی های تربیتی اش، سامردیاکوف یک فرد کودن و احمق بار نیامد. او هیچ چیزی را به اندازه گوش دادن به صحبت های ایوان در مورد فلسفه دوست نداشت و در گفتگوهای خود، از عقاید و نظراتی که از ایوان یاد گرفته بود استفاده می کرد – به عنوان مثال این نظریه که روح نامیرا نیست، بنابراین اخلاق وجود ندارد و مقوله های خوب و بد نیست در جهان معنی ندارند. دیمیتری، آلیوشا را می فرستد تا خواستگاری اش با کاترینا را به هم بزند. سپس آلیوشا در مورد مسائل مذهبی، با ایوان – همانطور که  فیودور پاولوویچ در مقابل آنها در حال لبخند زدن است – بحث می کند. آلیوشا همچنین در میان جنگ دیگری بین دیمیتری و فیودور پاولوویچ بر اثر گروشنکا گرفتار می شود که در جریان آن دیمیتری با فیودور پاولوویچ درگیر می شود و او را به زمین می اندازد و او را تهدید به مرگ می کند.آلیوشا علی رغم همه ی سختی های روزگار خود، بسیار مهربان و دوست داشتنی است. او فقط به این فکر می کند که چگونه می تواند به خانواده اش کمک کند. پس از دعوا پدر و پسر و جراحت هایی که پدرش بر داشته، تصمیم می گیرد که پدرش آن شب را با او در صومعه بماند.روز بعد، آلیوشا به دیدار کاترینا می رود. در کمال تعجب، ایوان با کاترینا است و آلیوشا بلافاصله متوجه می شود که ایوان و کاترینا عاشق یکدیگر هستند. آلیوشا سعی می کند آنها را متقاعد کند که باید به عشق خود نسبت به یکدیگر پایبند باشند، اما هر دو آنها بسیار مغرور و سرد هستند و قادر نیستند حرف های آلیوشا را بشنوند. آلیوشا با ایوان شام می خورد و در همانجا ایوان در مورد منشأ شکل گیری شک و تردید مذهبی خود صحبت می کند: او نمی تواند این نظریه را که خدا مهربان است را با درد و رنج بی موردی که افراد بی گناه، به ویژه کودکان، درگیر آن هستند، سازگار کند. او می گوید، هر خدایی که این رنج ها را برای انسان ها مجاز بداند، نمی تواند بشر را دوست داشته باشد. وی شعری را که با نام ” The Grand Inquisitor, ” که خود سروده است را می خواند. او در آن شعر مسیح را متهم می کند که به سبب تضمینی که به انسان ها در مورد اختیار انتخابشان برای داشتن ایمان به خداوند دارند، بار بسیار سنگینی را بر دوش بشر گذاشته است.عصر همان روز، آلیوشا دوباره به صومعه برمی گردد، جایی که زوسیما بسیار ضعیف شده است و اکنون در بستر مرگ است. آلیوشا با عجله به سراغ زوسیما می رود. گویی او دقیقاً به موقع رسیده است تا آخرین درس خود را که بر اهمیت عشق و بخشش در همه امور انسانی تأکید می کند، را یاد بگیرد. زوسیما، در حالی که دستهایش را جلویش دراز کرده بود، می میرد انگار که هم زمان با مرگش دارد دنیا را در آغوش می کشد.بسیاری از راهبان به شکلی خوش بینانه ای به این معتقدند  که همزمان با مرگ زوسیما معجزه ای رخ خواهد داد، اما هیچ معجزه ای در کار نیست، و تنها چیزی که اتفاق می افتد این است که جسد او زودتر از آنکه انتظار می رفت بد بو شده بود. منتقیدین زوسیما از این موضوع استفاده می کنند و می گویند که دلیل این اتفاق به خاطر فساد و عقاید بی اساس او در زندگی اش بوده است. آلیوشا که از بی عدالتی نگاه افراد به زوسیمای خردمند و دوست داشتنی بسیار ناراحت شده بود، از رکیتین می خواهد تا او را به دیدن گروشنکا ببرد. اگرچه راکیتین و گروشنکا می خواهند آلیوشا را به عنوان یک خطاکار خطاب کنند، اما برعکس این اتفاق رخ می دهد و همدلی و تفاهمی بین گروشنکا و آلیوشا بوجود می آید. این دوستی بین آندو، ایمان آلیوشا را بیشتر می کند و آلیوشا به گروشنکا کمک می کند تا بعد روحانی خود را تقویت کند. در آن شب، آلیوشا در خواب می بیند که زوسیما به او می گوید که کار خیلی خوبی کرده که به گروشنکا کمک کرده است. این خواب سبب می شود که عشق و عزم راسخ آلیوشا بیشتر شود و او برای نشان دادن اشتیاق خود برای انجام کارهای خوب بیرون می رود و به زمین بوسه می زند.دیمیتری دو روز را صرف تلاش برای بدست آوردن 3000 روبل از کاترینا کرده است. هیچ کس به او پول قرض نداد و او هم چیزی برای فروش نداشته است. سرانجام او تصمیم می گیرد تا به خانه گروشنکا برود. وقتی می بیند که او در خانه اش حضور ندارد، حدس می زند که او به دیدار فیودور پاولوویچ رفته است. او فورا به خانه فیودور پاولوویچ می رود، اما می بیند که گروشنکا آنجا هم نیست. دیمیتری در حالی که کلافه شده بود، گریگوری، خدمتکار پیر فیودور پاولوویچ را مورد حمله قرار می دهد و او را خونین و مالین و بیهوش می کند و سپس از آنجا فرار می کند. او به خانه گروشنکا باز می گردد و کنیزش به او می گوید که گروشنکا برای پیوستن به عشقی که چندین سال پیش او را رها کرده است، رفته است. دیمیتری بعد از این اتفاق تصمیم می گیرد که خودشکی کند. اما او به خود می گوید که برای آخرین بار قبل از اینکه خودش را بکشد، باید گروشنکا را ببیند.چند دقیقه بعد، دیمیتری در حالی که پیراهنش خونین است و پول نقد زیادی هم همراه دارد، وارد مغازه ای می شود. او غذا و شراب سفارش می دهد. پس از آن تصمیم می گیرد که برای دیدن گروشنکا و معشوقش به خارج سفر کند. وقتی گروشنکا او را می بیند، می فهمد که او واقعاً دیمیتری را دوست دارد. دیمیتری آن مرد را در کمد زندانی می کند و در را رویش قفل می کند. پس از آن دیمیتری و گروشنکا شروع به برنامه ریزی در مورد عروسی خود می کنند. اما پلیس ناگهان وارد می شود و دمیتری را دستگیر می کند. زیرا پس از پیدا شدن جسد پدرش، به او در مورد قتل پدرش مشکوک شده اند. با توجه به شواهد زیادی که علیه دیمیتری وجود دارد، همچنین به خاطر پول زیادی که همراهش هست، او را محاکمه می کنند. دیمیتری می گوید که این پول باقیمانده از 3000 روبلی بوده که از کاترینا دزدیده است، اما هیچ کس حرف های او را باور نمی کند. بنابراین دیمیتری به زندان می رود. در همین حال، آلیوشا تصمیم می گیرد سراغ یک سری از بچه های مدرسه محلی برود و به آنها محبت کند. او با پسری در حال مرگ به نام ایلیوشا ملاقات می کند و ترتیبی می دهد که بچه های دیگر هر روز به ملاقات او بیایند. وقتی پسر جوان به مرگ نزدیک می شود، آلیوشا به همراه بچه های مدرسه به خانواده ایلیوشا کمک می کنند و به همین خاطر مورد ستایش همگان قرار می گیرد.ایوان در مورد مرگ فیودور پاولوویچ با سامردیاکف صحبت می کند و سامردیاکف به ایوان اعتراف می کند که او قتل را مرتکب شده است نه دیمیتری. اما او می گوید که ایوان نیز در این جنایت نقش دارد زیرا دروس فلسفی که از ایوان آموخته است به عنوان مثال در مورد نفی وجود خدا در جهانی که ظلم و شرارت در آن بیداد می کند، باعث شده که سامردیاکف مرتکب این جنایت شود. این گفته باعث می شود که ایوان احساس گناه کند. بعد از بازگشت به خانه، ایوان دچار یک شکست و عذاب روحی می شود و در وجود خود شیطانی را می بیند که بی وقفه او را به سخره گرفته است. در همین حال آلیوشا می آید و می گوید که سامردیاکوف خود را حلق آویز کرده است.در دادگاه، به نظر می رسد با توجه به اعتراف دیمیتری، پرونده این قتل مراحل پایانی خود را می گذراند، اما وقتی که ایوان برای شهادت به محضر دادگاه فراخوانده می شود همه چیز تغییر می کند. ایوان با عصبانیت ادعا می کند که خودش مقصر قتل است و دادرسان را دچار سردرگمی می کند. برای اثبات بی گناهی ایوان در این قتل، کاترینا به سرعت می آید و نامه ای را که از دیمیتری دریافت کرده را به همه نشان می دهد. او در آن نامه نوشته است که از اینکه پدر خود را بکشد هراس دارد. پس از خواندن نامه، بیشتر افراد در دادگاه متقاعد شده اند که دیمیتری بی گناه است. اما هیئت منصفه وی را مقصر می دانند، و او را دوباره به زندان منتقل می کنند تا زمان تبعید او به سیبری فرا رسد. پس از محاکمه، کاترینا، ایوان را به خانه اش می برد، و به دلیل اینکه ایوان بیمار است از او پرستاری می کند. او دیمیتری را بخشیده است. او ترتیب فرار دیمیتری از زندان را می دهد تا پس از آن بتواند با گروشنکا به آمریکا فرار کند. دوست آلیوشا می میرد و آلیوشا در مراسم خاکسپاری وی برای بچه های مدرسه سخنرانی می کند. او با زبانی ساده می گوید که همه آنها باید به یکدیگر عشق بورزند و به دنبال کینه توزی نسبت به همدیگر نباشند. بچه های مدرسه، تحت تأثیر صحبت های آلیوشا قرار می گیرند، و به صورت مشتاقانه ای او را مورد تشویق قرار می دهند.

 

 

خرید کتاب برادران کارامازوف

پاسخ دادن

دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را وارد کنید